سال نو رو بهتون تبريک میگم
...
تا اطلاع ثانوی اينجا بسته است...
كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان، وصلهای ناجور بر لباس هستی. صداي ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلی میشكفت و نه لبخندی بر لبی مينشست. صدايش اعتراضی بود كه در گوش زمين ميپيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. كلاغ از كائنات گله داشت. كلاغ فكر ميكرد در دايره قسمت، نازيباييها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است كه هرگز او را شامل نميشود.
كلاغ غمگينانه گفت: كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي ميزدود و بالهايش را ميبست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت: صدايت ترنمی است كه هر گوشی آنرا بلد نيست. فرشتهها با صداي تو به وجد ميآيند. سياه كوچكم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: بخوان، براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم، سياهيت را و خواندنت را. كلاغ خواند، اين بار عاشقانهترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

باز هم يه شب يلدای ديگه. . .
بنشينيم و بينديشيم
اين همه با هم بيگانه
اين همه دوري و بيزاري
به كجا آيا خواهيم رسيد آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با اين دلهاي
پراكنده
جنگلي بوديم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ريشه در ريشه همه پيوند
وينك انبوه درختاني تنهاييم
ه.ا.سايه
آتش ٬
خرمن موهايت ٬
شعلهی چشمانم .
□
در تهيِ ميانم ٬
سکوتش را بلعيد
کريهتر از صدای آهن
در سطح هشيار ذهنم .
□
چيزی گم کردهام٬
نيست هرچه میگردم.
دزديده شده انگار٬
بیتب در نگاه آتشينم.
گفته بودم انگار
نگذار آخرين فريادم
ديباچهی
اولين سکوتم شود .
ضحی
منو تو نداريم که! هر چی تو بخوای منم میخوام . . . هر چی من بخوام تو هم میخوای ؟!! يا میخواستی؟!! البته ديگه مهم نيست ٬ مهم اينه که تو خواستی و منم خواستم ... خودت چی فکر میکنی؟؟؟
..::خفته در باران...::..
دستی ميان دشنه و ديوارست
دستی ميان دشنه و دل نيست
از پلهها
فرود میآئيم-
اينک بدون پا
...
در زير ريزش
رگبار تيغ برهنه
میدانم تو دامنه میخواهی
میدانم
تا از کناره بيايی
و پنجرهها را
رو به صبح بگشايی...
....
من
با سياهی دو چشم سياه تو٬
خواهم نوشت
بر هر کرانهی اين باغ
دستی هميشه منتظر دست ديگرست٬
چشمی هميشه هست که نمیخوابد...
خسرو گلسرخی
سلام چطوريد؟
خيلی وقته چيزی تو اين صفحه نو نشده...
راستش من سفر بودم ...
خوشحالم که دوباره اينجا میآم٬
به اميد روزهای زنده و آيندهای پر از تپش . . .
ممنون از همتون که اين مدت اينجا اومديد .
راستی تولدم مبارک 
ضحی
..::مهمان::..
![]()
گيج ِ گيج در ميان آمد
سردرگم آن پيام آمد
مدتی هاج و واج نگاهم کرد
لای ديوار دزدکی سلامم کرد
من به مشتاق آن پيغام
با کمی شرم بیفرجام
بس که آرزو کردم بيايی
مرده هرچه آرزوی بیتابی
مدتی بعد سربلند کردم
تا که روی ماهش بازبينم
ديدم بس که سرگرم وصفش بودم
نيست در پس ديوار آن پریچهرم
نيست ديگر آن آرزوی کوچک
ضحی رفت از دستت آن قاصدک
ضحی
قلب بزرگ ما پرنده خيسي ست
بنشسته بر درخت كنار خيابان
در زير هر درختي
صدها هزار برهنه ي بيدار از تبر
جنگل!
اي كاش قلب ما
مي خفت بي هراس
بر گيسوان در هم نمناكت
اي كاش تمام خيابان هاي شهر جنگل بود ...
خسرو گلسرخی
